امیلی دیکنسون
یکشنبه 25 شهریور 1386
چون مرگ را در آغوش نتوانستم گرفت،
او مهربانانه خود به پیشوازم آمد؛
مسافرانِ ارابه ی مرگ
تنها ما بودیم
و ابدیت.
آهسته به پیش میراندیم؛
شتابی در کارش نبود.
و من
به حرمتِ مرگ
از همه چیز (رنجها و لذتها)،
گذشته بودم.
از فراز مدرسه ای گذشتیم
که بچه ها در گاهِ بازی
جست وخیز میکردند.
عبور کردیم از فرازِ کشتزارهای پر محصول،
غروب خورشید را هم
پشتِ سر گذاشتیم.
و شاید هم او ما را پشت سر گذاشت؛
شبنم های شبانگاهی
سرد و لرزان
و تنها تنپوش ِ من
لباس ِ عروسی ام.
و شالِ گردنم
تور عروسی.
دربرابر منزلگاهی ایستادیم
که نبود جز
برآمدگی ای بر روی زمین
با سقفی که
به سختی نمایان بود.
و باغی ِ خانه
ریشه در زمین داشت.
با اینکه از آن زمان،
قرن ها می گذرد
اما هنوز کوتاهتر از آن روزی به نظر میرسد
که برای نخستین بار دریافتم،
ارابه ی مرگ به سوی جاودانگی می شتابد.
