خوندی و فهمیدی نظر بده
شنبه 31 تیر 1385
حكایت یك كف بین پیر
یه روزی یه كف بین پیر نشست و فالمو گرفت
اون رفت و هرچی گفته بود فكر و خیالمو گرفت
غریب بود و یه كم سیاه مهربونو و خمیده پشت
چه بوی اسپندی می داد چشاش نجیب بود و درشت
بهم نگاهی كرد و گفت فالتو می خوای بگیرم؟
گفتم بگیر بعدم بگو، بگو چه وقتی می میرم؟
گفت دخترم كف می بینم قهوه و فنجون ندارم
نه بلدم نه دوست دارم اداشونو در بیارم
گفت:
یكی رو دوست داشتی كه رفت مردا همه عین همن
خوبم توشون پیدا می شه، اما خوبا خیلی كمن
یكی دیگه تازگیا تو زندگیت پیدا شده
زیاد بهش تكیه نكن دوست داره ولی بده
دشمن چقد زیاد داری راستی مگه چه كاره ای ؟
فك نكنم دارا باشی نمی بینم ستاره ای
دو سه تا لكه می بینم دلت شكسته از كسی
یكی ته قلبته كه می خوای بهش زود برسی
خدا رو از یاد نبری آیندتم پاكه و نیك
دو سه تا سد تو راهته، دوتا بزرگ یكی كوچیك
نگامو چیدم از نگاش با كلی غصه خندیدم
اصلن چی گفت و از كی گفت فالم چی بود، نفهمیدم
آدمای فالای من مثل خودش غریب بودن
یعنی كه خط های دسم اینقد كج و عجیب بودن؟
خیلی خجالت كشیدم غم از ناش چكه می كرد
گفتم چرا فال می گیری تو این هوای خیلی سرد
بغض گلوش آخر سر تو شهر چشماش تركید
گفت دخترم باور نكن هیچ كسی فردا رو ندید
من یه غریبمو اسیر، تو شهرتون در به درم
دروغ می گم تا شبمو یه جور به فردا ببرم
منم یه بندم مث تو تقدیرامون دس خداس
من كی باشم كه بتونم بگم تو طالعت كجاس
گذشتم و نذاشتم اون بیشتر از این بهم بگه
اون ولی گفتش واسه فال نرو پیش كس دیگه
دیدم اونو كه دوباره به یه كس دیگه رسید
بازم همون كف بینیا دوباره بغضش تركید
دنیای بی وفای ما از این كسا زیاد داره
از زمین و از آسمون غریب و كولی می باره
از همه چی كه بگذریم تمامشم دروغ نبود
شاید به خاطر همین سرش زیاد شلوغ نبود
سر اونا كه راس می گن همیشه خیلی خلوته
چه توی فال چه زندگی دنیا پر از خیانته
خلاصه كه دلای پاك قسمت هر كی نمی شه
دلای روشن و زلال مال غریباس همیشه ( رسپینا )

