نگین 84
باران نباش که فکر کنن خودتو با منت به شیشه می کوبونی، ابر باش تا منتظر باریدنت باشن!!
دوشنبه 13 اسفند 1386

شهریار

دوشنبه 13 اسفند 1386

نوع مطلب :عمومی، 
نویسنده :نگین

آمدی جانم به قربانت ولی ،حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
----
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی ، حالا چرا
----
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام،فردا چرا
----
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن,با ما چرا
----
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدی از چون منی شیدا چرا
----
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین ,جواب تلخ سربالا چرا
----
ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلوده من،لالا چرا
----
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
----
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود،غوغا چرا
----
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی،تنها چرا







دوشنبه 6 اسفند 1386

عبرت

دوشنبه 6 اسفند 1386

نوع مطلب :عمومی، 
نویسنده :نگین

تا که بودیـــــــم نبودیـــم کســـــی

کشت ما را غـــم بی هم نفــسی

تا که رفتیـــم همــه یـــــــار شدند

خفتـــه ایـم و همــه بیـــدار شدند

قدر آیینــــه بدانید چــــــــو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست