نگین 84
باران نباش که فکر کنن خودتو با منت به شیشه می کوبونی، ابر باش تا منتظر باریدنت باشن!!
پنجشنبه 29 شهریور 1386

آوازه اندوه (فردریک نیچه)

پنجشنبه 29 شهریور 1386

نوع مطلب :عمومی، 
نویسنده :نگین

در هوای تاریک – روشن
آن گاه که آرام بخشی شبنم
نادیده و ناشنیده
بر زمین فرو می بارد
زیرا شبنم آرام بخش
چون همه ی آرام بخشان مهربان
کفش هایی نرم به پا دارد.
به یاد داری، به یاد داری، ای دل تفته،
که روزگاری چه سان تشنه بودی،
تشنه ی سرشک های آسمانی و چکه های شبنم
سوخته و تشنه و خسته
آن زمان که بر گذرگاههای زرد مرغزار
نگاه شرارت بار خورشید شامگاهی
از خلال درختان تاریک گرد تو می دوید
نگاه های کورکننده ، شعله ور، آزارگر خورشید
آنان ، پوزخند زنان، چنین گفتن: ((تو؟ خواستگار حقیقت؟
نه! تنها یک شاعر!
یک جانور، جانوری مکار، شکارگر، کمین گر
که باید دروغ بگوید
که باید خواسته و دانسته دروغ بگوید:
آزمند شکار
با نقابی رنگارنگ
خود نقاب خویش
خود شکار خویش!

این-خواستگار حقیقت؟
نه! تنها یک دیوانه!یک شاعر!
تنها رنگین گفتاری
که از درون نقاب های یک دیوانه فریادهای رنگارنگ پر می کشد،
سوار بر پل های دروغین واژه ها
بر رنگین کمان ها
در میان آسمان های دروغین
و زمین های دروغین
ولگرد، پرسه زن
تنها یک دیوانه! یک شاعر!

این – خواستگار حقیقت؟
نه ساکت؛ صامت، صاف، سرد
تندیسی می شوی
نه همچون ستون خدا
ایستاده بر آستان پرستشگاه ها
سرشار از بازیگوشی گربه
جهنده از میان هر پنجره
تند! در هر حادثه
بوی کش برای هر جنگل
مشتاقانه، پرشور-و-شوق بی کش.
زیرا که در جنگل ها
در میان جانوران شکاری خوش خط و خال
گناهکارانه تندرست و رنگارنگ و زیبا می دوی
با لبان شهوت بار،
شادمانه سخره گر، شادمانه دوزخی، شادمانه خون آشام
شکارگر، کمین گر، دروغزن!

و یا چون عقابی که از دور
از دور بر مغاک ها چشم دوخته است
بر مغاک های خویش:
وای که عقابان چه سان چرخ زنان فرود می آیند
فرو و فروتر
و به ژرفنای هر چه ژرف تر!
آنگاه،
ناگهان ، یکراست
با پرشی برق آسا
بر برَه ها می چهند
برق آسا ،در گرما گرم گرسنگی
آزمند برای بره ها
بیزار از تمام روان های بره وار
ترسناکانه بیزار از هر آن چه
گوسپند نماست و بره – چشم و تابدار – پشم
خاکستری، با خیرخواهی برگان و گوسپندگان!
این چنین
عقاب وار اند و پلنگ وار
اشتیاق های تو در پس هزار نقاب!
تو دیوانه! تو شاعر!
تویی که انسان را چندان چون خدا دیده ای که چون گوسپند
و خدا را در انسان آن سان از هم می دری
که گوسپند را در انسان
و به هنگام دریدن، خنده زنان!
آری، این است، این، شادکامی تو!
شادکامی پلنگ و عقاب!
شادکامی یک شاعر، یک دیوانه!


در هوای تاریک – روشن
آن گاه که داس ماه
زنگارگون
در میان سرخی ارغوانی
رشکوَرانه فرا می خزد؛
بیزار از روز
و با هر گام نهانی
چمن های باژگونف گل سرخ را
می دفرَوَد تا آن که غرقه شوند
تا آن که رنگ باخته در شب غرقه شوند.

من نیز خود روزی این چنین غرقه گشته ام
از جنون حقیت جوئی خویش
از اشتیاق های روزینه ی خویش
خسته از روز، بیمار از روشنایی،
غرقه گشتم در فروسوی، شامگاه سوی، سایه سوی
سوخته و تشنه
از یک حقیقت
به یاد داری، به یاد داری، ای دل تفته
که آن گاه چه تشنه بودی؟
دور بادا من
از تمامی حقیقت
تنها یک دیوانه!
تنها یک شاعر!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است




یکشنبه 25 شهریور 1386

امیلی دیکنسون

یکشنبه 25 شهریور 1386

نوع مطلب :عمومی، 
نویسنده :نگین

چون مرگ را در آغوش نتوانستم گرفت،
او مهربانانه خود به پیشوازم آمد؛
مسافرانِ ارابه ی مرگ
تنها ما بودیم
و ابدیت.

آهسته به پیش میراندیم؛
شتابی در کارش نبود.
و من
به حرمتِ مرگ
از همه چیز (رنجها و لذتها)،
گذشته بودم.

از فراز مدرسه ای گذشتیم
که بچه ها در گاهِ بازی
جست وخیز میکردند.
عبور کردیم از فرازِ کشتزارهای پر محصول،
غروب خورشید را هم
پشتِ سر گذاشتیم.

و شاید هم او ما را پشت سر گذاشت؛
شبنم های شبانگاهی
سرد و لرزان
و تنها تنپوش ِ من
لباس ِ عروسی ام.
و شالِ گردنم
تور عروسی.

دربرابر منزلگاهی ایستادیم
که نبود جز
برآمدگی ای بر روی زمین
با سقفی که
به سختی نمایان بود.
و باغی ِ خانه
ریشه در زمین داشت.

با اینکه از آن زمان،
قرن ها می گذرد
اما هنوز کوتاهتر از آن روزی به نظر میرسد
که برای نخستین بار دریافتم،
ارابه ی مرگ به سوی جاودانگی می شتابد.





یکشنبه 18 شهریور 1386

شعری از عمو

یکشنبه 18 شهریور 1386

نوع مطلب :عمومی، 
نویسنده :نگین

و ورق مى‏زدم كتابى درباره‏ى عشق‏
باریكه دود روى نوا، گل سرخ‏ها و دریاى مه‏آلود
و نقش تو را
بر شعر ناب و پرشور مى‏دیدم.
تو را خواندم، چشم به راهت ماندم، سال‏ها سپرى شد
من، سرگردان نشیب‏هاى زندگى سنگى‏
در لحظه‏هاى تلخ، نقش تو را
بر شعرى ناب و پرشور مى‏دیدم.
اینك در بیدارى، تو سبك بال آمدى‏
و خرافه باورانه در خاطرم مانده است‏
كه آینه‏ها
آمدنت را چه درست پیش گویى كرده بودند.